تبليغاتX
کلبه ای در آسمان

کلبه ای در آسمان
به نام حق مطلق 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

از اینجا شروع کردم

از این خط مبهمی که می بینی

و این پیچ های تو در تو که من هم مثل تو نمی توانم معنی اشان را درک کنم

دقیقه ها ...

ساعتها ...

سنجیدم ...

نفی کردم

دور انداختم

به راهی دیگر فکر کردم

اما نمی توانستم بیهوده دور شوم

نمی توانستم اینگونه اینجا را ترک کنم ...

من ایمان آوردم و این برایم کم نبود

کم نبود که باورم نمی شود رفتن را

من تنها نیامده بودم که تنها برگردم

من آمدم با یک دل ساده و اندکی عقل

اما ...

حالا که می روم

مغزم خالی ست

و دلم ...

دل ساده ام با من قهر کرده

دستش را روی گوشهایش گذاشته تا صدایم را نشنود

چه در سرش کرده ای که مرا مقصر می داند؟

فقط تو می دانستی که او ساده است و دروغ ها را زود باور می کند

قرار بود دیگر دروغ نگویی

قرار شد دیگر ساده نباشم

قرار گذاشتیم تا هستیم دیگر نه منی برای تو باشد نه تویی برای من

من سر قرارم هستم

اما این بازی را نمی فهمم

این بازی بین دلم که می روی و ویران می شود

و تو ،

که می خندی

در حالی که صورتت از اشک خیس شده

باورم نمی شود ...

این دروغ ها را با خودت کجا می بری ؟

سنگینند برای شانه های آدمی تا این حد غریبه ...


برچسب‌ها: دروغ, صحرا, س, دل ساده, قرار
[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 1:33 AM ] [ صحرا .س ]

سهم من ازتو، همین چند روز پیش بود

سهم تو از من ، تمام روزهای پس از این !

انصاف را چگونه قسمت می کنی ؟

چگونه به اینجا می رسی

که من همیشه در یک مکان باقی می مانم؟

تمام دست نوشته هایم را داغ کرده ای ،

می سوزم از این رفتار ،

از این بیهوده بودن ها

از این تکرارها

و باز هم آمدی ، آمدم ،

رفتی ، تنها ماندم ها  ...

از این دل ساده لوح که شاه کلید را دست تو داده

با یک قفل ،

 که با همه ی کلیدهایت گشوده میشود  ...

به دستهایت نگاه کن !

رنگ زنگ گرفته اند ،

دلم برای کلیدهایت بی قراری می کند ،

هرکدام را که خواستی انتخاب کن ،

فرقی نمی کند !

من فقط یک قفل دارم ...


برچسب‌ها: تکرار, صحرا, س, قفل, کلید, قلب
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 3:5 PM ] [ صحرا .س ]


چند روزی ست بوی خاک می دهد تنم

بوی خاک نم دار،

نشسته ام بر بام کوچکی

در فضای آسمان ،

دل خوش کرده ام به نسیم ،

آماده ام به زنگ همسایه ،

کبوتر بام هم  که پر زده ،

رفتی  ...

نه قاصدک ،

نه همسایه ،

و نه کبوتر ...

هیچکدام را خبر نکرده ای؟


برچسب‌ها: بی خبر, قاصدک, همسایه, صحرا, س, کبوتر
[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 9:0 PM ] [ صحرا .س ]

111111111

بی صداتر از برگ درخت

رویشی آغاز کن

رویشی تا به فراوانی گل

تا به شادابی برف

تا به شب کردن صبح

در میان نفس اینهمه تکرار و فدا کردن آن

گرچه دل صاف تر از هرچه بدی ست

تو به خوش بودن خود عشق بورز

که تو صبح علفی

و میان همه دریا ، تو به شفافی چشمی ،

به فراسوی نگاهی مشکوک

به سرافرازی اشک

که نیفتاده عزیز است و غریب

به نجابت نسیم

به توانایی نور

و به سرشاری هر شبنم زاییده از باور ابر ،

من تو را می طلبم

ای هر آنچه خوبی

تو خدایی هستی

که توانم با توست ،

تو مرا در دل خود دوست بدار ...

 

پ.ن: سلام دوستای گلم ، عیدتون مبارک ، این دلنوشته مو خیلی دوست داشتم ، فکر کردم به عید بخوره ، امیدوارم سال خوبی داشته باشین ...

آرزوی من برای همه ی شما : امیدوارم تو زندگیتون هرگز حسرت چیزی که لایقش نیست داشته باشینش رو نخورین ،

خیلی دوستتون دارم. خدانگه دار


برچسب‌ها: لمس تو, تبریک عید, صحرا, س
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 10:57 PM ] [ صحرا .س ]

در را باز کن

من اینجا منتظرم

صدایم را می شنوی ؟

باران می زند و من مثل همیشه بی چتر مانده ام بیرون

سردم است و می ترسم از رعد

راهم بده

بگذار با تو امنیت را تجربه کنم

بگذار تو تکیه گاه من باشی

من از غریبه ها می ترسم

من از هرکه به جز تو وحشت دارم

فقط تو می دانی چه می گویم

و فقط تو می خوانی نگاهم را

میان این تاریکی باز هم صدایم کن

باور کن هرچه دورتر بروی

بهتر و واضحتر می بینمت

من دل بسته ی یک جسم نیستم !

من زود باور یک تجربه نیستم  !

من صدای یک نفس را می شنوم مدام در میان نفسهایم ،

و دوست دارم این تنها صدای ماندنی را ،

به من نگو چه کار کنم ؟

بزرگتر از آنم که تو بگویی

و بی رحمتر از آن ، که تو را رها کنم !

در آن لحظات که هر چیزی مرا به یاد تو می اندازد کجایی ؟

در آن زمان که من دل خوش کرده ام به حرفهای ناگفته ات کجایی؟

و کجایی وقتی تمام نگاهها را به هیچ میشمرم به نگاه تو ؟

کجایی تا بفهمانی ام اینها خیال است

وهم است

تو نبودی

تو نیستی

ولی من هنوز هستم

من هنوز پشت درم

همان در که بارها داخلش شدیم ...

یک روز پیش بود؟

یا یک ماه

یا سال؟

نمی دانم به هرحال من هستم ...

   تو بگذار در این اندیشه بمانم که از این خانه نرفته ای !                                                                   


برچسب‌ها: میان تاریکی, من هنوز هستم, صحرا, س
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 0:25 AM ] [ صحرا .س ]

دختر خوب سرنوشت

باد می آید

بیرون که می روی

فکر برگشتنت هم باش ،

 آن بیرون خبری از اعتماد نیست ...

آنجا دروغ هست ...

تهمت هست ...

مردان خدا نترس زیر حجاب مردان خدا ترس پنهانند ...

می دانی گرگهای مادربزرگ نما زیاد شده اند؟

می دانی گرگ های مرد نما هم به آنها اضافه شده اند ؟

پس اگر گول خوردی منتظر شکارچی احمقی که دلش به حال تو بسوزد نباش !

آن بیرون شکارچی ها هم هوس لباس گرگ کرده اند ...

آنجا دختران خوب را با بد فرق نمی گذارند ...

چون تا دو یا سه کار خوب را بیشتر بلد نیستند ...

تو که نمی دانی چطور آنها را انجام دهی ...

حرف ! که می ترسم بزنی ...

پدرت هم که کاره ای نیست ...

خارج هم که الحمدالله از دستمان بر نمی آید ...

تو که چیزی نداری بیرون نرو ...

رویا نباف ...

زندگی نکن ...

در خانه بمان تا بیایند یک دختر خوب را ببرند ...

می فهمی دخترم ؟

من اینها را نمی گویم بترسی !!!

می گویم که بدانی زندگی چیست !

من بگویم فرقی می کند تا اینکه خودت بفهمی ؟

توضیح: بچه ها این یه نوع تغییر تو داستان شنل قرمزی بود که فکر کنم باید در آینده برای بچه هامون  اینطوری تعریفش کنیم.  تا خوابشون ببره

متاسفم ...


برچسب‌ها: داستان مادرانه, صحرا, س
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 5:4 PM ] [ صحرا .س ]

 

می خواهی حالم را بدانی؟

تصور کن دریای سیاهی زیر آسمانی آبی ...

                          چه حالی خواهد داشت ؟

تصور کن درختی زرد زیر آفتاب بهاری ...

                           چه حالی خواهد داشت؟

تصور کن پرنده ای پر شکسته     

زیر قطاری از پرنده های مهاجر ...

                          چه حالی خواهد داشت؟

من اینجایم !

میان دریایی سیاه با درختهایی زرد و پرنده ای پرشکسته در دستانم ،

همه ی این حال ها را با هم دارم ...

می بینم ، هر آنچه که قبل از این بوده ام را

و احساس می کنم بدتر از این می شد اگر تو را نداشتم ...

راستی تو چه می کنی ؟

به این صحنه که نگاه می کنی از چه چیز بیشتر لذت می بری ؟

از تنهایی ام؟

از زنجیر شدن خنده هایم ؟

از شکستن پرهایم ؟

از دلی که هنوز هم با دیدنت پر حجم می تپد ؟

از چشمهایی که اشک شوق دیدنت را در خود دارند؟

از چه لذت می بری مهر من؟

بگو تا همان را برایت واضح تر کنم !

تو که بخندی برای من کافی ست دنیا ...

منت هیچ چیز را بر سر تو ندارم ...

لبخند بزن و بگو

دوست داری در منظره ی اتاقت نقش چه زنی را ببینی ؟

دل نوشته ی دوم :

عروس

چه می شود که با این رنگ می روی

و با آن لباس بر می گردی ؟

عروس سفید یا ... کفن بخت ؟!

[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 11:59 PM ] [ صحرا .س ]

 

در آنجا،

آن سکوت سیاه سرگردان  

که تا عمق آسمان زوزه می کشد،

من اینجا،

 به کدامین دلهره لبخند می زنم

 تا سکسکه ام را پنهان کنم ؟

لرزش خفیف پلک تا انگشتان پایم را

به کدامین حسرت آه کشم

تا بلکه گریه ام نگیرد؟

گریه ام نگیرد از اینهمه بلند و کوتاه 

از اینهمه صدا و سکوت !

رنج و لذت !

چه بر سرم آمده ؟

چه بر سرم آمده که نمی دانم چرا من و دستانم مدتهاست از حرکت باز ایستاده ایم ؟

چرا بلوغم بالغ نمی شود؟

تا فهم یابم معنی فهم را؟

معنی هرآنچه که گاهی مرا

                         عمییییییییق می خنداند !

                

 که مرگ                        

                  اندیشه ای                   

                              شیرین است !

برای کسی که                  

                         زندگی را                      

                                 تف کرده است !

 

 


برچسب‌ها: سکوت, صحرا, س
[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 8:17 PM ] [ صحرا .س ]

سلام.

امروز به یاداوری دوست عزیزم ونوس وظیفه ی خودم دونستم که تولد استاد بزرگ شادمهر عزیز رو تبریک بگم.

شادمهر عزیز من خوش به حال اون ساعت و لحظه ای که شما توش چشم بازی کردین ....

هنوزم که هنوزه یاس قشنگتریت آهنگ زندگی منه ...

همون آهنگ که وقتی بچه بودم منو باهاش ساکت می کردن ...

قضیه داره زندگی من با این آهنگ بچه ها ...

بچه که بودم بابام تو کار تعمیر ضبط و رادیو بود ، برای اینکه ضبط کردن ضبط رو تست کنه ، می اومد با کاست صدای رادیو رو ضبط می کرد، یه بارم سر این ضبطا آهنگ یاس رو ضبط کرد (چقدر ضبط؟) ولی درست جایی که مجری می خواست بگه که آهنگ کار کیه ؟ بابام ضبط رو قطع کرده بود یعنی اینجوری شده بود:

یاس بود با صدای ...

کلاس پنجم دبستان بودم که داداشم به مناسبت هدیه تولدم برام فیلم پرپرواز رو آورد( نمی دونم چرا؟) و از اون فیلم بود که عاشق ویولن شدم ، اون حس زیبای شادمهر موقع زدن ویولن بدجوری منو درگیر کرد ،

تو دوره ی راهنمایی هم فهمیدم که خواننده ی یاس شادمهره ... دیگه یقین پیدا کردم این آدم یه نقش مهمی تو زندگی من داره ...

تو دوره ی دبیرستان متوجه شدم هیچ چیزی به اندازه ی شنیدن صدای آهنگای شادمهر آرومم نمی کنه ، و این کمک رو یه عاشق دیگه به اسم نسیم که بهترین و صمیمی ترین دوستم بود و واقعا خالصانه تر از من شادمهر رو دوست داشت بهم کرد ...

این وضعیت ادامه داشت تا اینکه کنکور قبول شدم. یه روز بعد از دیدن فیلم میم مثل مادر دیگه زدم به سیم آخرو گریه و زاری که من ویولن می خوام ... بالاخره به حمایت خواهر عزیزتر از جونم بابام قبول کرد برام ویولن رو بخره ...

داستان ویولن خریدن من یه معجزه از طرف خدا بود ... بابام ما رو برد یه پاساژ که توش سازفروشی داشت و می دونستم پولم با قیمتای اونا جور در نمیاد ، از ته دلم از خدا خواستم که بهم کمک کنه ،

درست قبل از اینکه برم تو اون مغازه چشممون خورد به ویترین یه مغازه که کارش تعمیر ساز بود ، تو ویترین یه ویولن برای فروش بود ، دست دوم بود ولی خوب بود ... ولی تعجب آورتر قیمتش بود : درست قیمت پولی که داشتیم ...  نه یه قرون کمتر نه یه قرون بیشتر ...

خدایا عاشقتم که یه لحظه ام چشمتو رو بنده ت نمی بندی ...

الان چهار سال و نیمه که دارم ساز می زنم با همون ویولن دست دوم ... و افتخار می کنم که بگم اولین استاد ویولن من استاد شادمهره چون بهم نشون داد کدوم ساز بهم آرامش میده ...

استاد امیدوارم همیشه موفق باشی ... کور شه هرکی که نمی تونه شادی و موفقیت شما رو ببینه ...

 آمین

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 4:7 PM ] [ صحرا .س ]

 

به نام حق مطلق

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

لحظه را خوب مي شناسم

به همان اندازه كه لحظه ي ديدن تو را خوب شناختم

صداي قلبم با صداي قدمهاي تو يكي شده بود انگار ...

تمام نمي شد نفسهايم ...

بلند بودند و معطر

بوي روياهاي نوجواني را داشتند ...

من جدا بودم از همه ...

جدا ...

اما امروز ،

امروز كه ديگر به سمتم قدم بر نميداري ،

قلبم عادي مي تپد ...

مثل قلب اين ،

مثل قلب آن ...

فرقي نمي كند ،

مثل نفسهايم كه ديگر فرقي نمي كند باشند يا نه !

دوست ندارم عادي بودن را ، دوست ندارم ،

دوست دارم هر روز و هر ساعتم  آن لحظه باشد

لحظه ي ديدن تو ، لحظه ي فهميدن تو ،

چطور رفتي ؟ كي رفتي و من نفهميدم ،

نفهميدم كه نمي دانم بدون تو چطور ضربان قلبم را تنظيم كنم؟

چطور صورتم را از ميان دستهايم آزاد كنم ؟

تا بتوانم صادقانه ببينم دنياي بي تو را ،

 دنياي تنهايي را ...

جرأتش را ندارم ، نمي خواهمم داشته باشم ،

دوست دارم دنيا در ميان دستانم باشد

با تو باشد ...

در اين زمينه سياه

همه چيز هست ...

تصوير تو ...

قدمهاي تو ... لحظه را مي گويم ،

مي داني ؟

 

پانوشت: سلام بچه ها  سلام دوستاي خوبم  دلم يه طوريه ... حالم خوب نبود ، دلم خواست يه چيزي بنويسم و اين جملات اومد به ذهنم ، لطفا شايعه درست نكنين

نمي دونم چرا اين روزا انقدر از عشقاي ايراني بدم مياد ... اصلا عشقاي زميني ... نمي فهمم چرا هيچ چيز سرجاش نيست ، دلم يه تغيير مي خواد يه چرخش ، يه تكون محكم به زمين ... شايد همه چيز برگرده سرجاش و دلم آروم بگيره ... همين

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 2:10 PM ] [ صحرا .س ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من کلبه ی بزرگی در آسمان دارم که حیات حقیری به نام زمین دارد ، گل من ، آفتاب ، با برگهایی از ابر ، حیاتم را منشور است ، و پریانی به نام ستاره برای او آوازی به نام بیداری سر می دهند... صحرا.س

ما دو نفر بودیم
بادکه آمد
یکی رفت و خاطره شد
یکی ماند تا خاطراتش را مرور کند ...
شهاب نادری مقدم

نگاهم به اطراف می چرخد اما
فکرم پیش توست
مثل تمام قصه های جهان
که از سرزمینهای دور می گویند
اما فکرشان
همیشه پیش آخرین قهرمانشان است...
حامد مرادیان
امکانات وب